Close

داستان_مانی

داستان مانی، بخش ششم: ساختار سازمانی دفتر مشاوره برند مانی

با مانی درباره ساختارسازمانی دفترش صحبت می کردم، گفتم با توجه به گروه هدف تو، بهترین انتخاب اینه که فریلنسر باشی، چون دنبال کار کردن با برندهای بزرگ نیستی که تیم بزرگ بخوای، تو می خوای با کوچیکترها همکاری کنی که بزرگ بشن، باز دوباره بری سراغ تازه کارها؛ ولی توی بعضی کارها بخش هایی […]

Read More

داستان مانی، بخش چهارم: جایگاه مانی – سه

مانی رو بردم پارک که لذت زندگی در طبیعت رو بچشه و اونجا چند ساعت براش حرف زدم، از دوران های زندگی بشر و مراحل پیشرفت و صنعتی شدن جوامع و البته خسارت هایی که خواسته و ناخواسته به محیط زیست و کره زمین زده و مخاطراتی که امروز سلامت، زندگی و آینده بشر رو […]

Read More

داستان مانی، بخش چهارم: جایگاه مانی – دو

مانی اومد نشست بغل دستم که الوعده وفا! جایگاه من در حرفه برندینگ چیه؟ چه کارهایی رو باید قبول کنم و چه کارهایی رو نباید قبول کنم؟ گفتم قراربود خودت بهش فکر کنی، خب، به کجا رسیدی؟ گفت من فکر می کنم فقط باید با اونایی کار کنم که بهترین هستن، با پیشروها، با اونایی […]

Read More

داستان مانی، بخش چهارم: جایگاه مانی – یک

یکی از موضوعاتی که مانی باید مطالعه کنه و بهش مسلط باشه ضرب المثل هاست؛ یه روز اومد ازم پرسید: “کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره یعنی چی؟” گفتم یعنی آدم یه هنر و تخصصی داشته باشه ولی برای خودش از این تخصص استفاده نکنه؛ مثلن تو مشاور برند باشی و به مشتری […]

Read More

داستان مانی، بخش سوم: چشم انداز مانی

توی کیف مهره ها وزیر سفید هم بود، ولی یه مثل معروفی داریم که می گه “بزرگان سیه مهره بازی کنند”، با توجه به جایگاه مهره سیاه در فرهنگ مون و آرزوم برای کمک به بزرگ شدن برندهای ایرانی، وزیر سیاه رو برای تجسم مانی انتخاب کردم، دوست دارم هر برندی که باهاش همکاری می […]

Read More

داستان مانی، بخش دوم: تصمیم مانی

فردای تولد مانی بهش گفتم یادت باشه که تنها یک بار به دنیا میای، تصمیم بگیر که این یک بار رو موفق باشی، اینم بدون که برای موفق بودن هوش ریاضی و سواد لازمه، ولی اینا بدون هوش هیجانی و هوش معنوی فایده چندانی نداره. چند روز بعد دیدم رفته جلوی آینه ایستاده و داره […]

Read More

داستان مانی، بخش نخست: تولد مانی

مانی یک روز گرم تابستان، دقیقن نوزدهم مرداد هزاروسیصدونودوپنج، حدود ساعت سه و ربع کم به دنیا آمد؛ کلی توی خیابون انقلاب گشتم تا شطرنج استاندارد مسابقه ای کیان رو پیدا کردم، در کیف مهره ها رو بازکردم و وزیر سیاه رو درآوردم، خیلی ساخت تمیزی نداشت، می تونستم بگم از خارج برام مهره ها رو بیارن ولی […]

Read More

داستان مانی – انتخاب تصویر وب سایت مانی

یکی بود یکی نبود… نه این جمله برای شروع کردن قصه هاست، به درد داستان نمی خوره… پس چه جوری شروع کنم؟ یه عصر پاییزی بود، دفتر رئیس بودم و بساط چای و گپ و یادگیری به راه، گفتم رئیس من هنوز عکسی که از تخت جمشید برای وب سایتم می خوام پیدا نکرده ام، […]

Read More