Close

نوامبر 18, 2018

داستان مانی، بخش نخست: تولد مانی

مانی یک روز گرم تابستان، دقیقن نوزدهم مرداد هزاروسیصدونودوپنج، حدود ساعت سه و ربع کم به دنیا آمد؛ کلی توی خیابون انقلاب گشتم تا شطرنج استاندارد مسابقه ای کیان رو پیدا کردم، در کیف مهره ها رو بازکردم و وزیر سیاه رو درآوردم، خیلی ساخت تمیزی نداشت، می تونستم بگم از خارج برام مهره ها رو بیارن ولی نه… من می خواستم در ایران و برای محصول ایرانی کار کنم، مهره تمیز ساخت یک کشور دیگه به دردم نمی خورد، نمی خواستم نه به خودم دروغ بگم نه به مخاطب؛ همونطور که به مشتری پیشنهاد نمی کنم الگوی خارجی محصولش رو برای عکاسی تبلیغاتش بفرسته و توی بسته بندی تولید ایرانی رو بگذاره خودم هم مانع دیده شدن ایرادهای تولید ایرانی نمی شم، این نه حمایت از تولید داخلیه نه وطن پرستی نه اخلاق گرایی در مشاوره، این عقب انداختن زمان اصلاح و از دست دادن فرصت ها در بازاره. همون مهره رو به عنوان کاراکتر مانی برای ارتباط با مخاطبم انتخاب کردم، وزیر یا ملکه سیاه از نبرد استراتژیک شطرنج؛ بعد با هم رفتیم رستوران و تولدش رو جشن گرفتیم؛ همه چیز رو براش تعریف کردم، گفتم اسمش رو از اسم خودم، ماندانا، گرفته ام چون قراره نماینده بخشی از وجود من باشه، گفتم که چرا به دنیا اومده، قراره کی باشه و رسالتش چیه، حرف هام که تموم شد لبخند زد و گفت: “رویاهات رو دوست دارم، خوشحالم که به من سپردیشون”. حالا کم کم براتون تعریف می کنم که چه چیزهایی بهش گفتم و روزهای بعد چی شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *